1)ماه رمضان........! چقدر اتفاق های عجیبی می افته تو این ماه.یادمه بدترین خاطراتم ماه رمضون پارسال بود همون اتفاقات پارسالی الان داره یه جور دیگه اتفاق می افته!!!پارسال من گریه می کردم امسال یکی دیگه وای به حال سال بعد!!!چه روزایی رو داریم می گذرونیم ای خدا....
2)روزگار غریبی ست نازنین،عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد!
3)دیگه حتی به جفت چشای خودمم اطمینان ندارم....چه دنیای کثیفی داریم،آدما چقدر(البته همه نه ولی اکثریت!)می تونن ظالم باشن،بی رحم باشن،بی ایمان باشن؟!!!!
4)آی زندگی بیزارم ازت...
5)چند روز پیش واسه افطار مهمون بودیم حال یه نفر رو بد جوری گرفتم کلی کیف کردم
،حقش بود.حالا این یه چشمشه !گفته بودم که هر کی با آبروم بازی کنه بد می بینه!!! 
6)کاش تو با همه فرق کنی من که این جوری فکر می کنم!
8)حالم خیلی گرفته است...مثل آسمون شهرمون!همش می باره و می باره و می باره...پاییز مهربون داره می یاد...زرد...خزون...تولد....یا....!!!
9)مثل تموم عالم حال منم خراب....مثل تموم بخت ها بخت منم تو خوابه....سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره........
10)خدای من...خدای مهربونم....این نعمت رو ازم نگیر،خودت که می دونی چی رو می گم!خیلی دلتنگتم خدا...دوست دارم بیشتر از اینا باهات باشم...باهام باش ..خواهش می کنم!
11)راستی مهربونا روز هفت مهر یه تولد داریم....یه تولد خاص...تولد عشقم...
....خلاصه از الان واسه هفت مهر دعوتین البته این بلاگ نه آدرسش رو این زیر می زارم اگه می شه هر کی منو لینک کرده این بلاگم لینک کنه...ممنون می شم
www.happy-birthday-mahdi.blogfa.com
12)ببخشیدا این آپم کمی تا قسمتی ابری شد!!!
13)4 مهر می رم ثبت نام،قرار شده ترم یک رو بخونم بعد ترم دو مرخصی تحصیلی بگیرم بشینم واسه سال بعد بخونم...اگه خدا بخواد از یه رشته ی بهتر قبول شم!البته چشمم آب نمی خوره ولی خوب دیگه مامانی و باباییم خواستن!
14)چرا؟!!! چرا آدما قدر چیزایی یا کسایی که دارن رو نمی دونن ولی بعد اینکه از دست دادنشون حسرتش رو می کشن این یه حقیقته خیلی تلخه!!!البته واسه من خوشبختانه پیش نیومده البته یه بار چرا ولی بعد خدا رو شکر کردم که از دست دادمش!!!!
15)حوصله ی آپ کردن رو ندارم اصلا نمی دونم این آپ رو چند روزه که نوشتم ولی حوصله ی گذاشتن تو بلاگ رو نداشتم!
17)پنج شنبه قرار بود واسه افطار مهمونی بدیم،عمه ام سه شنبه اومد خونمون! مامانیم آروم اومد دم گوش من گفت که عمه ات اشتباهی فکر کرده امروزه مهمونی
حالا چی کار کنیم؟!!!ما هم مجبور شدیم مهمونی رو بندازیم سه شنبه...!! ساعت 3:30 تازه ما داشتیم افطاری درست می کردیم
!یه مهمونی هول هولکی!!!!ولی خوش گذشت جای تک تکتون خالی بود...
18)خسته شدم...هر حرف کوچیکی ناراحتم می کنه.دیگه مثل قدیما صبور نیستم!!!نمی دونم چم شده!حوصله ی هیچ کس رو ندارم...خیلی فکرم مشغوله...میخوام آروم باشم نمی تونم؛تا می گن بالای چشت ابرویی هم هست چشام پر می شه!فکر کردن به آینده دیوونه ام کرده...همش اضطراب...همش نگرانی...وای نکنه این نشه یا اون نشه یا...یا.....و..........
19)از این به بعد هفت هر ماه بلاگم رو آپ می کنم دوستای گلم دیگه خبرتون نمی کنم اگه دوس داشتین و قابل دونستین بیاین قدمتون رو جفت چشام...راستی تو رو خدا دعام کنین و دعاش کنین...فدای همتون

آرزو ميکرد
دشت سرشار ز سرسبزی روياها را
من گمان ميکردم
دوستی همچون فصلی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستانی هست
من چه ميدانستم
سبزه ميپژمرد از بی آبی
سبزه يخ ميزند از سردی دی
من چه ميدانستم
دل هرکس دل نيست
قلب ها بی خبر از عاطفه اند!
نکته ی روز:
به دنبال فرصت باش نه امنیت.جای قایق در بندرگاه، امن است اما به مرور زمان خواهد پوسید"”
تا هفت مهر...خداحافظ (راستی 7 مهر اون یکی وبلاگ می بینمتون)

